تبليغاتX
معمار سبــــــــــــــــــــــــــز






















معمار سبــــــــــــــــــــــــــز

آه چه زود به خاطره ها سپرده شدم

بی تو مهتاب شبــــــــــــــــی باز از ان کوچــــــــــــــه گذشتم

پ.ن.یادش بخیر

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 8:21 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

سنگ بد گوهر اگر کاسه زرین شکند

قیمت سنگ نیافزاید و زر کم نشود

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 8:19 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

خدا حافظ ای همنشین همیــــــــــــــــــــــــــشه
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:48 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

قصه اصحاب كهــــــــــــــــــــف يك شوخي ايست

اينجا همين كه بخوابــــــــــــــــي همه تو را فراموش ميكنند

پ.ن به درك

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 13:59 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

من به سيبي خشنودم

و به بوئيدن يك بوته بابونه .

من به يك آينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم .

من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد .

و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند .

من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم ،

رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را .

خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد .

سار كي مي آيد ، كبك كي مي خواند ، باز كي مي ميرد .

ماه در خواب بيابان چيست ،

مرگ در ساقه خواهش

و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي.

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:41 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

من به آغاز زمين نزديكم

نبض گل ها را مي گيرم

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:37 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

اهل كاشانم من

پيشه ام نقاشي است

گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما

تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است

دل تنهايي تان تازه شود .

چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم

پرده ام بي جان است .

خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است .

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:35 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

من به خود می‌گویم:
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:34 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

عمر من ديگر چون مردابي ست
راكد و ساكت و آرام و خموش
نه از او شعله كشد موج و شتاب
نه در او نعره زند خشم و خروش
گاهگه شايد يك ماهي پير
مانده و خسته در او بگريزد
وز خراميدن پيرانه ي خويش
موجكي خرد و خفيف انگيزد
يا يكي شاخه ي كم جرأت سيل
راه گم كرده ، پناه آوردش
و ارمغان سفري دور و دراز
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:32 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
زمستان سياه مرگ مركب
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:29 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
زمين را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولي از زوزه هاي باد پيداست
كه شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده هاي برفها ، باد
روان بر بالهاي باد ، باران
درون كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:28 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

تو را به خاطر دوست داشتن دوســــــــــــــــــــــــت میدارم
نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 9:18 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

نميه پنهونم رو...

پ.ن بشكنه دستش كه...

هنوزم...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:20 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

من امشب ساغر می را خدا دانم
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد


خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد خدا هیچ است0

 

خدا پوچ است0

 

خدا جسمی است بی معنی

 

خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین استشب است و ماه میرقصد ستاره نقره می پاشد

 

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم!من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم


اگر حق است زدم زیر خدایی !!!

 

عجب بی پرده امشب من سخن گفتم

خداوندا


اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!چرا من روسیه باشم؟

 

چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:18 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

تو را جاي تمام كساني كه نشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــناخته ام دوست ميدارم
نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 23:3 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

بهشت زير پايمان است اما خودمان در جــــــــــــــــــــــــــهنم زندگي مي كنيم
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 22:41 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

زندگـــيـــــــــــــــــــ

يك اثر هنريست

                          نه يك مساله رياضي

بهش فكر نكن فقط لذت ببر

پ.ن.زندگيم رو باختم ولي شما برنده باشيد

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 21:19 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

تنها اوست كه ميماند
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 19:51 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

خدا را در پستوي خانـــــــــــــــــــه نهان بايد كرد
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 19:40 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

متنفرم از ادمهايي كه چه صادقانه به هم دروغ ميگويند
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 23:59 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

نه به ديروزهايي كه بودي فكر مي كنم

نه به فرداهايي كه شايد بيايي!

مي خواهم امروز را زندگي كنم...

خواستي باش...

نخواستي نباش...!


+ اين روزها همه از تو تن مي خواهند!

كسي دل نمي خواهد!


+ اين روزها هواي رابطه ها تاريك است...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 21:55 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

مي آيي

مي گويي...

و نشنيده

عبور مي كني...

كار رهگذر همين است...


+

چه بي پروا

دلم آغوش ممنوعه اي را ميخواهد

كه تنها شرعي بودنش را

من مي دانم ...

و تو....

و دلم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 21:54 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

دخترك برگشت

چه بزرگ شده بود

پرسيدم : پس كبريتهايت كو؟

پوزخندي زد!

گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد...

گفتم: ميخواهم امشب

با كبريتهاي تو ، اين سرزمين را به آتش بكشم!!

دخترك نگاهي انداخت ، تنم لرزيد...

گفت : كبريتهايم را نخريدند!

سالهاست تن مي فروشم!

مي خري؟؟؟!!!


+ به چشم ها بگوييد هرزگي بس است...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 21:53 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

بگذار قسمت كنم:

تو را در نيمي از من...

و من در نيم ديگر...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 21:52 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

يه لحظه هايي هست...

كه بايد بكشيش به سمت خودت...

صورتشو بين دو دستت بگيري و

بگي كه...

نرو...

من دوستت دارم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 21:51 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

باز وسوسه مي شوم

باز باور مي كنم

باز هم ساده ام

و باز هم دلخوش...

                       به شنيدن دوستت دارم هايت...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 21:51 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

باور کنید

من ساده, ساده به این ستاره رسیده ام

من از شکستن طلسمو تمرین ترانه به سادگی های حیرت دوباره رسیده ام

درست است

من هم دعاتان میکنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید

از هر طعنه تاریک نترسید

دوستتان دارم

ای...

سادگان صبور

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 21:49 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

مسخ میشوند

چشمانم را میگویم

مسخ میشوند وقتی غرور رنگ فاصلمان را میَبلعد

چشمها که نَدیدن را انتخاب کنند ازین پاها چه توقعی داری؟

میخواهی انقدر بروم و دورشوم که حتی سایه ام برکوچکترین قطره اب هم طغیانی کند!؟

 

ای کاش امشب  باران ببارد

دل دل نکن

اینجا جای تردید نیست

دلم عجیب هوایت را کرده

ارام ببار

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 21:49 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

من وضو با نفس خیال تو میگیرم

و تو را میخوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم دید

چشــــــم بــــــــــه راهـ  مـــ یـ ـ مــ ــان ـــمـ ـ ـ

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 21:48 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |

 شما چطور میتوانید ثابت کنید که وجود دارید؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 21:48 توسط بـــــــــــــــــــــــــردیا| |


آخرين مطالب
» 411
» 410
» 409
» 408
» 407
» 406
» 405
» 404
» 403
» 402
Design By : Pichak