معمار سبــــــــــــــــــــــــــز
آه چه زود به خاطره ها سپرده شدم
پ.ن.یادش بخیر قیمت سنگ نیافزاید و زر کم نشود اينجا همين كه بخوابــــــــــــــــي همه تو را فراموش ميكنند پ.ن به درك من به سيبي خشنودم و به بوئيدن يك بوته بابونه . من به يك آينه ، يك بستگي پاك قناعت دارم . من نمي خندم اگر بادكنك مي تركد . و نمي خندم اگر فلسفه اي ، ماه را نصف كند . من صداي پر بلدرچين را ، مي شناسم ، رنگ هاي شكم هوبره را ، اثر پاي بز كوهي را . خوب مي دانم ريواس كجا مي رويد . سار كي مي آيد ، كبك كي مي خواند ، باز كي مي ميرد . ماه در خواب بيابان چيست ، مرگ در ساقه خواهش و تمشك لذت ، زير دندان هم آغوشي. من به آغاز زمين نزديكم نبض گل ها را مي گيرم آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت اهل كاشانم من پيشه ام نقاشي است گاه گاهي قفسي مي سازم با رنگ ، مي فروشم به شما تا به آواز شقايق كه در آن زنداني است دل تنهايي تان تازه شود . چه خيالي ، چه خيالي ، ... مي دانم پرده ام بي جان است . خوب مي دانم ، حوض نقاشي من بي ماهي است . پ.ن بشكنه دستش كه... هنوزم... يك اثر هنريست نه يك مساله رياضي بهش فكر نكن فقط لذت ببر پ.ن.زندگيم رو باختم ولي شما برنده باشيد نه به فرداهايي كه شايد بيايي! مي خواهم امروز را زندگي كنم... خواستي باش... نخواستي نباش...! + اين روزها همه از تو تن مي خواهند! كسي دل نمي خواهد! + اين روزها هواي رابطه ها تاريك است... مي آيي مي گويي... و نشنيده عبور مي كني... كار رهگذر همين است... + چه بي پروا دلم آغوش ممنوعه اي را ميخواهد كه تنها شرعي بودنش را من مي دانم ... و تو.... و دلم... چه بزرگ شده بود پرسيدم : پس كبريتهايت كو؟ پوزخندي زد! گونه اش آتش بود ، سرخ ، زرد... گفتم: ميخواهم امشب با كبريتهاي تو ، اين سرزمين را به آتش بكشم!! دخترك نگاهي انداخت ، تنم لرزيد... گفت : كبريتهايم را نخريدند! سالهاست تن مي فروشم! مي خري؟؟؟!!! + به چشم ها بگوييد هرزگي بس است... بگذار قسمت كنم: تو را در نيمي از من... و من در نيم ديگر... كه بايد بكشيش به سمت خودت... صورتشو بين دو دستت بگيري و بگي كه... نرو... من دوستت دارم... باز باور مي كنم باز هم ساده ام و باز هم دلخوش... به شنيدن دوستت دارم هايت... باور کنید من ساده, ساده به این ستاره رسیده ام من از شکستن طلسمو تمرین ترانه به سادگی های حیرت دوباره رسیده ام درست است من هم دعاتان میکنم تا دیگر از هر نگاه نادرست نترسید از هر طعنه تاریک نترسید دوستتان دارم ای... سادگان صبور مسخ میشوند چشمانم را میگویم مسخ میشوند وقتی غرور رنگ فاصلمان را میَبلعد چشمها که نَدیدن را انتخاب کنند ازین پاها چه توقعی داری؟ میخواهی انقدر بروم و دورشوم که حتی سایه ام برکوچکترین قطره اب هم طغیانی کند!؟ ای کاش امشب باران ببارد دل دل نکن اینجا جای تردید نیست دلم عجیب هوایت را کرده ارام ببار من وضو با نفس خیال تو میگیرم و تو را میخوانم و به شوق فردا که تو را خواهم دید چشــــــم بــــــــــه راهـ مـــ یـ ـ مــ ــان ـــمـ ـ ـ
«چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد؟»
راكد و ساكت و آرام و خموش
نه از او شعله كشد موج و شتاب
نه در او نعره زند خشم و خروش
گاهگه شايد يك ماهي پير
مانده و خسته در او بگريزد
وز خراميدن پيرانه ي خويش
موجكي خرد و خفيف انگيزد
يا يكي شاخه ي كم جرأت سيل
راه گم كرده ، پناه آوردش
و ارمغان سفري دور و دراز
ز سقف كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
زمستان سياه مرگ مركب
ز ابري ساكت و خاكستري رنگ
زمين را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود كلبه ي بي روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولي از زوزه هاي باد پيداست
كه شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده هاي برفها ، باد
روان بر بالهاي باد ، باران
درون كلبه ي بي روزن شب
شب توفاني سرد زمستان
خدای من دگر تریاک و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد خدا هیچ است0
خدا پوچ است0
خدا جسمی است بی معنی
خدا یک لفظ شیرین است
خدا رویایی رنگین استشب است و ماه میرقصد ستاره نقره می پاشد
و گنجشك از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم!من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم
اگر حق است زدم زیر خدایی !!!
عجب بی پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!چرا من روسیه باشم؟
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
| Design By : Pichak |

